…روزی نوشت

محمد حسن سلیمانی

بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۷

آ شیخ محمد جعفر
۱۱ ۱۰م, ۱۳۸۷

۱-آقای صانعی بعد از درس به مناسبتی دو سه تا ماجرا از آشیخ محمد جعفر از علمای اصفهان نقل کردند.

یکی اینکه روزی می خواستند ایشان را بالای منبر بفرستند. می پرسد شما دانایید یا نادان؟ می گویند نادان! می گوید من برای نادان ها حرف نمی زنم.

روز دیگری همین اتفاق می افتد و این بار می گویند دانا. می گوید که خب پس نیازی به حرف من ندارید.

روز دیگری هماهنگ می کنند که عده ای بگویند نادان و عده ای دانا. می گوید اونایی که دانا هستند برای نادان ها صحبت کنند!

حقا که اصفهانی بوده!

آ شیخ محمد جعفر با اجرای حدود مخالف بوده و حرف و حدیث در این مورد کم نبوده. دلیل مخالفتشان هم ظاهرا سخت بودن اثبات جرم بر طبق معیارهای شرعی بوده. روزی می برندش در میدان اجرای حدود تا مثلا وارد گودش کنند. آنجا چند نفری روزه خواری می کردند. می گوید می بخشید نمی دونستم شما عذر دارید. مریض هستید. برای همین روزه خواری می کنید!

۲-وقتی برمیگشتم سوار ماشینی شدم. دیدم پرچم ترکیه توی ماشین آویزونه! اگرم می خواستم در مورد فلسفه اش بپرسم (که هیچ وقت نمی خواهم) مطمئنا با لباس آخوندی نمی تونستم!


دختربچه بامزه
۱۱ ۷م, ۱۳۸۷

۱-آقای بیات زنجانی سر درس امروزشان مطلب تاریخی جالبی نقل کردند. آقا رضای همدانی از علمای مطرح گذشته بوده اند که کتاب مصباح الفقیه از ایشان است. ظاهرا اواخر عمرشان شاگردانشان را جمع می کنند و می گویند به مردم اطلاع دهید که شرط مرجعیت را از دست داده ام تا سراغ کس دیگری بروند! دلیلش را هم از دست دادن حافظه می گویند. شاگردان هم می گویند اول حافظه تان را آزمایش کنیم. ظاهرا در نهایت می فهمند که حافظه شان سر جایش باقی است. جا خوردم و البته بیشتر از آن حسرت خوردم!

۲-از دفتر آقای بیات که بیرون آمدم, جلوتر سه نفر از هم لباسان بنده می رفتند. دیدم بچه ای هم همراهشان است که ول کرده اند به امان خدا! گفتم عجب پدر بی فکری داره. موتوری ها اونجا خیلی با سرعت میرن. بعد که جلوتر رفتیم دیدم هم لباسان از دختربچه جلو زدند و تازه فهمیدم که بچه مال آنها نبوده. بدتر شد! ظاهرا هم لباسان بنده با بی توجهی تمام گذشتند. با دختر بچه صحبت کردم. خیلی با مزه بود. هیچی هم نمی دونست. ازش پرسیدم بابات کجاست. نگاه یا اشاره ای به بالا کرد. لابد منظورش طبقه دوم بود. ولی طبقه دوم هر دوی ما در اون لحظه آسمون بود! با همدیگه راه افتادیم. از ترس موتوری ها دستشم گرفتم. جالب بود. انگار اصلا نمی فهمید گم شدن یعنی چی! تازه خوششم اومده بود. یه خورده که با هم راه رفتیم به من نگاه کرد و لبخند جالبی زد. آخرش معلوم شد که بچه یکی توی دفتر آقای بیات بود که لابد دیده بود یکی دو نفر از دفتر بیرون اومدند. اونم جوگیر شده و هوس طی الارض کرده بود. وقتی به مقصود رسیدم احساس جالبی از اون چند دقیقه همقدمی با دختربچه داشتم.

۳-عجب وبلاگ نویسی منظمی!