…روزی نوشت
بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۷
۰۶ ۳۰م, ۱۳۸۷
در تطبیق دادن دستوراتی که برای عصری کاملا متفاوت از عصر ما بوده با عصری که در آن زندگی می کنیم طبعا مواردی مشاهده می شود که از اساس غیر قابل پذیرش هستند ولی در زمان صدور آن دستور, کاملا قابل قبول یا حتی غیر قابل اجتناب به نظر می آمده اند. مثلا ازدواج با یک دختر نه ساله الان از دید ما یک کار زشت و زننده است و اگر کسی چنین کاری بکند یا پدری دختر نه ساله اش را به عقد کسی در آورد همه به او حمله ور می شوند و بعضی هم خیرخواهانه تمام تلاششان را می کنند که مانع این موارد بشوند. اما مثلا همین مورد ازدواج با یک دختر بچه در زمان صدر اسلام اصلا مسئله ای غیر عادی نبوده و اگر کسی چنین کاری می کرده هیچ وقت به عنوان شهوت پرست معرفی نمی شده. به علاوه اختیار زنان در انتخاب شوهر هم لزوما با اضافه شدن سن به دست نمی آمده و این طور نبوده که اگر فرضا آن دختر بیست ساله هم می شد, انتخاب شوهر, دیگر به خودش مربوط میشده.
در مواجهه با این جور موارد بعضی سعی می کنند به هر کاری دست بزنند تا قضیه به صورتی در بیاید که دوست داشته اند. تا جایی که مثلا آرش نراقی در امریکا حتی همجنسگرایی را از دید قرآن ممنوع نمی داند و به این منظور دست به تفسیری عجیب می زند به این صورت که تقبیح قوم لوط هم به خاطر تجاوز جنسی بوده نه اصل همجنسگرایی. با ارائه این تفسیر عجیب و با منحصر کردن مسئله به بعضی آیات قرآن طوری القا می شود که انگار نظر اولیه اسلام هم بر منع همجنسگرایی نبوده. و خب این تحقیق بی طرفانه ای در مورد اسلام نیست. این القای نظر مورد علاقه به عنوان نظر اسلام است. موارد زیاد دیگری هم هست که مثلا به صورت بررسی تاریخی یک مسئله مهم انجام می شود ولی در جهت به دست آمدن نتیجه مفیدی برای امروز. در حالی که فکر می کنم حق نداریم در بررسی حقایق تاریخی اعمال سلیقه کنیم.
دکتر سهیله عضو سازمان حقوق بشر عربستان ظاهرا به زودی می خواهند نتیجه یک بررسی تاریخی را منتشر کنند که بر اساس آن عایشه در ۱۹ سالگی با پیامبر(ص) ازدواج کرده نه ۹ سالگی یا به هر حال در کودکی. البته باید به بررسی تاریخی ایشان احترام گذاشت و بی طرفانه برخورد کرد. ولی احتمال اینکه این تحقیق هم برای القای مطلبی به تاریخ باشد زیاد است. منطقی تر این است که به جای تلاش در جهت تغییر مصنوعی تاریخ به تغییر قطعی فرهنگ در طول زمان توجه کرد.
پی نوشت: اشاره من به قول آقای نراقی فقط از باب مثال بود و البته من در سایت ایشان مقاله ای فارسی در این مورد پیدا نکردم. متاسفانه نقل قول من از ایشان بر اساس نقل سایت دیگری بود که ظاهرا در نقل دقت لازم نشده بوده. به هر حال اگر در مورد نظریه ایشان اشتباه کرده ام عذر می خواهم. از جناب احسان هم به دلیل تذکرشان ممنونم و امیدوارم این پی نوشت قانعشان کرده باشد که بنده در عصر حجر زندگی نمی کنم! توضیحی که ایشان از نظریه آقای نراقی داده اند به صورتی است که شاید نتوان نظریه ایشان را مثال دقیقی در این پست دانست. هر چند همین که ایشان به توجیه به منظور رفع تناقض با عقل و اخلاق از طرق ممکن می پردازند باز هم با تسامح می تواند مثال بحث مربوطه باشد. چون به نظر می رسد این دست بردن در اسلام به منظور سازگاری با امر دیگری است که ایشان حقانیتش را از راه دیگر پذیرفته.
۰۶ ۲۹م, ۱۳۸۷
اولین باری که خواندم اکثریت قاطع مردم امریکا به نظریه تکامل اعتقاد ندارند خیلی تعجب کردم. شنیده بودم که امریکا هم مردمی مذهبی دارد ولی تصور نمی کردم در کشوری غربی مردم در نزاع بین علم و ظاهر کتاب مقدس دومی را برگزینند.
در ایران تا به حال ندیده ام که این موضوع بررسی شده باشد تا دقیقا بشود گفت چه تعدادی از ایرانیان به نظریه تکامل معتقدند و چه تعداد نیستند. تصور می کنم در میان ایرانیان درصد افرادی که اصلا مسئله هیچ وقت برایشان مطرح نشده بالا باشد. چون در رسانه ها و در میان اندیشمندان هم کمتر به چالش تضاد یا عدم تضاد تکامل و خلقت پرداخته می شود. همین طور در مدارس هم کمتر به این موضوع پرداخته شده. بقیه کشورهای مسلمان را نمی دانم ولی در مدارس اینجا تقریبا هیچ کدام از نظریات به دانش آموزان ارائه نمی شود. از طرفی نظریه خلقت به هیچ وجه یک نظریه علمی نیست و از طرف دیگر نظریه تکامل هم به نوعی دچار سانسور می شود و بنابراین زیست شناسی در اینجا بدون نظریه ای در مورد آفرینش است(این تا جایی است که من دیده ام اگر اشتباه می کنم تذکر دهید). در نتیجه یک دانش آموز ایرانی اطلاعات خیلی کمی در مورد نظریه تکامل دارد و حتی سوال هم در این مورد برایش ساخته نمی شود یا بعد از ساخته شدن به دلیل عدم توانایی, بیشتر موجب تحیر یا موضع گیری بی دلیل می شود تا موضع گیری مستدل. به این دلایل در جامعه ایران بحثی به عنوان نزاع بر سر نظریه تکامل و خلقت وجود ندارد. بر خلاف غرب که هر از چندی مثلا بحث در می گیرد که آیا نظریه خلقت هم در مدارس, همراه با نظریه تکامل تدریس شود؟ مثل همین مورد اخیر که محقق بریتانیایی پروفسور مایکل رایس چنین پیشنهادی داده و به همین خاطر از انجمن سلطنتی علوم بریتانیا کنار گذاشته شده(لینک خبر در بی بی سی فارسی است متاسفانه به دلیل فی.لتر شدن نمی توانم بگذارم). با وجود مطرح نبودن سوال در این مورد برای خیلی از ایرانی ها, تصور می کنم که به طور طبیعی اکثر ایرانی ها هم مخالف نظریه تکامل باشند.
اما بر خلاف اکثر مردم برای طلاب این مسئله کاملا مطرح است به این معنا که تقریبا همه در مورد آن موضع دارند و گفتن ندارد که اکثریت بسیار قاطعی با تکامل مخالفند. به طوری که در میان علما و اندیشمندان حوزه حتی یک نفر هم تا به حال ندیده ام که صراحتا از نظریه تکامل دفاع کند. البته این صرفا به خاطر احتیاط در بیان نیست بلکه واقعا نظریه تکامل اینجا از سوی کسی پذیرفته نشده و البته معمولا علاقه ای به مطرح کردن بحث ندارند ولی اگر مطرح شد یا از خلقت به معنای رایج و قدیمی آن دفاع می کنند و به تکامل می تازند یا به این بحث می پردازند که اگر فرضا تکامل حقیقت داشت آیا استدلالات کلامی ما زیر سوال می رود یا نه که معمولا پاسخ منفی است. یعنی عموما گفته می شود که نظریه تکامل با اعتقادات کلامی ما در تضاد نیست و به صورتی آن را با خلقت سازگار می کنند منتها وقتی از اصل صحت نظریه تکامل صحبت می شود معمولا به شدت رد می شود و این تناقضی است که در این مورد وجود دارد. اگر نظریه تکامل هیچ مشکل کلامی ایجاد نمی کند پس دلیل این موضع گیری سخت در برابرش چیست؟ به نظر می رسد که خود ارائه کنندگان هم اعتقادی به توجیهاتی که برای سازگاری تکامل و خلقت بیان می کنند ندارند و این توجیهات را صرف به منظور اقناع ارائه می کنند و انگیزه ای هم که برای آوردن توجیه دارند تلاش برای قرار نگرفتن در برابر علم است. علمی که جایی برای بحث در مورد هیچ نظریه ای در کنار تکامل نگذاشته و انکار تکامل موجب نزاعی نافرجام با آن می شود.
۰۶ ۲۹م, ۱۳۸۷
شیخ محمد موناجید در سخنان عجیبی موش ها را سربازان شیطان خوانده و ضمن اعلام انزجار از موش ها به خصوص شخصیت های کاتونی “میکی ماوس” و “جری” خواستار کشته شدن تمام موش ها شده. وی با اشاره به صحنه های خشونت بار این انیمیشن ها آنها را برای کودکان مضر دانسته. (از طرفی توصیه به قتل عام تمام موشها و از طرف دیگر بدگویی از خشونت آن هم در حد “تام و جری”!)
روزنامه چاینادیلی این فرد را به عنوان دیپلمات سابق عربستان در واشنگتن معرفی کرده!
هفته نامه دی ولت هم با استناد به این سخنان نوشته که موشها در شریعت اسلامی حیواناتی منفور هستند!
می بینید که سر تا پای خبر شگفت انگیز است البته این روزها از این چیزها زیاد پیدا می شود. فقط حساسیت روی “تام و جری” من را یاد خاطره بی ارتباطی از دوران دبیرستان انداخت. آن زمان در دبیرستان ما فقط یک استاد روحانی داشتیم. یادم هست یک بار به مناسبتی سخنرانی می کردند و فرمودند که “تام و جری” توطئه صهیونیسم یا استکبار است چون اگر دیده باشید آدم دوست دارد جری تام را بزند و در واقع این توطئه به این منظور بوده که استکبار که تام باشد مظلوم نشان داده شود و ضعفای عالم که جری باشند زرنگ و بدجنس به نظر برسند. خب آن روز حسابی خندیدیم. خصوصا به عقل ما که چه عرض کنم به عقل جن هم نمی رسید چنین توطئه ای! راستش ما هم وسط فیلم یک چیزهایی احساس می کردیم ولی نمی دانستیم قربانی چنین توطئه ای شده ایم. بعدا در یکی از برنامه های سینمایی تلویزیون دیدم که یک تحلیل گر فیلم به همین حرف اشاره ای داشت. فهمیدم ظاهرا قول رایجی هم شده. آن تحلیل گر استاد یکی از دانشگاه های تهران است و گاه به گاهی خبر سخنرانی هاشون را می بینم و البته همیشه هم اهل صحبت های عجیب هستند.
۰۶ ۲۹م, ۱۳۸۷
” در یک تحقیق علمی که در مورد اثرات خواندن قرآن بر روح و روان انسان و از سوی یکی از دانشگاه های امریکا به انجام رسید ثابت شد که تلاوت قرآن کریم می تواند بر کاهش استرس و اضطراب تاثیر داشته باشد.”
این خبری است که خبرگزاری تقریب به نقل از روزنامه عکاظ عربستان منتشر کرده. البته من هر چه گشتم مطلب را در سایت روزنامه عکاظ پیدا نکردم. احتمالا این مطلب هنوز روی سایت روزنامه قرار نگرفته.
آن طور که تقریب نیوز نقل کرده “دکتر رجب عبدالکریم بریسالی” روانپزشک و استاد دانشگاهی در امریکا این مطلب را در مصاحبه با روزنامه عکاظ بیان کرده و گفته که این تحقیق روی تعدادی غیر عرب زبان غیر مسلمان صورت گرفته و مشاهده شده که تلاوت قرآن بعد از مدت کوتاهی تاثیر عجیبی گذاشته و باعث شده که فشارهای روانی روی آن افراد کاهش یابد. در نهایت هم ظاهرا اشاره کرده اند به “الا بذکر الله تطمئن القلوب”(سوره۱۳:آیه ۲۸)(آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش می یابد). البته اگر مطلب کامل را در روزنامه عکاظ پیدا می کردم توضیحات کامل تری به دست می آمد از جمله در مورد منظور دقیق ایشان از ذکر این آیه. هر چند الان هم تقریبا منظورشان روشن است.
در چند صفحه از سایت روزنامه ایشان به عنوان مدیر بیمارستان روانی در طائف معرفی شده اند و تلاش من برای پیدا کردن اصل تحقیق در دانشگاه امریکایی بی نتیجه ماند. اگر دوستان اطلاع بیشتری داشتند لطف کنند بفرمایند.
از اینها که بگذریم به این سوال اساسی تر می رسیم که آیا از گزاره “تلاوت قرآن موجب آرامش انسان ها می شود” چه نتیجه ای می توان گرفت؟ به طور معمول از این خبر برمی آید که منتشرکنندگان می خواهند به اعجاز قرآن اشاره کنند یا حتی دلیلی دیگر به این منظور ارائه کرده باشند. اما متاسفانه به نظرم در این مورد هم مثل خیلی از موارد مشابه استدلال نادرستی ارائه شده. کسانی که خیلی به آوردن دلایل علمی برای اعجاز قرآن و عجایب اسلام علاقه دارند در موارد زیادی سعی می کنند به هر چیزی استدلال کنند و دقت هم نمی کنند که موردی که در نظر دارند برای مقصود آنها مفید است یا نه. خصوصا وقتی این موارد زیاد می شوند خیلی موجب القای بی اعتباری استدلالات اندیشمندان مسلمان می شوند.
تحقیقات زیادی در مورد تاثیر موسیقی خصوصا موسیقی کلاسیک روی روان انسان انجام شده. همین طور در مورد تاثیر اشعار هم چنین چیزی احتمالا بررسی شده باشد. در مورد موسیقی کلاسیک که نتایج مثبتی هم داشته. حالا سوال این است که آیا بذکر الموتزارت هم تطمئن القلوب؟ اگر در مورد شعر گوته هم نتیجه مثبت بود بذکر الگوته چطور؟ خدا را چه دیدید بعید نیست در مورد تورات هم چنین چیزی صدق کند. من که به زبان تورات آشنا نیستم ولی دیده ام که می گویند زیبا و ادبی است. این تحقیق چیزی را ثابت نمی کند و استدلال به آن جز مایه تشکیک در اعتبار اندیشمندان البته نزد اهل فکر نخواهد شد. چیزی که هست اینکه قرآن از فصاحت بالایی برخوردار است و حالا اینکه مایه آرامش می شود یا نه فکر نمی کنم لزوما دلیل اعجاز یا عدم اعجاز باشد.
۰۶ ۲۸م, ۱۳۸۷
سرور آل البیت که اگر اشتباه نکنم نزدیک به دفتر آیت الله سیستانی است هک شد و سایت های مذهبی زیادی از دسترس خارج شدند. البته در بعضی از سایت هایی که در خبرگزاری شیعه نیوز ذکر شده هنوز پیامی درج نشده. اما در بعضی دیگر پیام هکرها را می شود دید که حاوی نوشته ای توهین آمیز نسبت به شیعیان است. فیلمی از یوتیوب هم در آن صفحه هست که از جمله برنامه ای را پخش می کند که مجری غربی بعضی فتاوا را مورد تمسخر قرار می دهد و خصوصا از یکی از فتاوای جنسی برای خنداندن حضرات استفاده می کند. ظاهرا هکرین کینه شدیدی نسبت به آقای سیستانی داشته اند.
می خواستم پیگیر بشوم تا فضای سایتم را از این سرور بگیرم ولی به دلایلی منصرف شدم و خوب شد وگرنه شروع نشده هک شده بودم!
امیدوارم هیچ کس به فکر انتقام گرفتن نیفتد. کاری که هیچ وقت حاصلی جز ضربه زدن به اسلام و مسلمین نداشته و نخواهد داشت همین هجوم بردن ها به یکدیگر بوده. سابقا هجوم یا کلامی بوده یا فیزیکی حالا هجوم مجازی هم داریم.
پی نوشت: شیعه نیوز لیست سایت های هک شده را برداشت برای مشاهده به همان لینک اول مراجعه کنید.
۰۶ ۲۸م, ۱۳۸۷
هفته نامه شهروند امروز هم زمان با مشخص شدن رئیس جمهور جدید پاکستان و برای بررسی عواملی که منجر به وضیت فعلی پاکستان شده و روی آینده آن کشور تاثیرگذار است مصاحبه ای با دکتر ولی رضا نصر استاد دانشگاه تافتس آمریکا انجام داده. فردی که در ایران بیشتر به خاطر نسبت خانوادگی با فیلسوف سنت گرا پروفسور سید حسین نصر شناخته می شود.
با مطالعه مقالات و مصاحبه های آقای نصر همیشه سوالی برایم پیش می آمد که ایشان چطور می توانند این قدر عمیق و از نزدیک مسائل مربوط به پاکستان را رصد و تحلیل کنند؟ طوری که معلوم نمی شود به هنگام نوشتن مقاله یا صحبت کردن با خبرنگار در لاهور پاکستان بوده اند یا ایالت بوستون در امریکا. این به نظرم نمی توانست فقط به خاطر تیزهوشی و دقت زیاد باشد. تحلیل گران زیادی در غرب هستند که نه از نظر هوش کم بهره اند و نه می توان مشکلشان را عدم دقت کافی دانست اما فرضا وقتی در مورد مسئله ای در ایران تحلیلی ارائه می دهند آن تحلیل حتی می تواند برای اشخاصی همچون نگارنده که از درون ایران واقعه را رصد می کرده و خیلی نزدیک تر از نویسنده مقاله به واقعه بوده مایه طنز باشد. به نظرم می آمد که آقای نصر هم باید دیدی نزدیک تر و درونی تر به واقعه داشته باشند و حتی متهورانه تصور می کردم که شاید نقش پدرشان موجب شده باشد از همان جا در فضای واقعه ای که در صدد تحلیلش هستند قرار گیرند. اما با خواندن مقدمه کوتاه مصاحبه ایشان با هفته نامه شهروند امروز متوجه شدم که این نزدیکی مربوط به گذشته و حال و همین طور در یک بازه زمانی قابل توجه بوده. به طوری که ایشان چند سال در مناطق مختلف پاکستان زندگی کرده و فرصت داشته اند از درون به مسائل گوناگون جامعه پاکستان توجه بیندازند و تحلیل کنند.
آقای نصر در این مصاحبه هم با واقعگرایی تمام عیاری به دلایل سقوط پرویز مشرف و همین طور حضور همیشگی ارتش پاکستان در صحنه قدرت آن کشور می پردازد. در ادامه هم به نظام سیاسی نسبتا دموکراتیک پاکستان و خصوصیات جامعه پاکستان و نهضت وکلا و به طور کلی جایگاه قوه قضائیه در پاکستان و پیشینه تاریخی آن پرداخته می شود. اما بخشی از مصاحبه که مورد توجه من در این نوشته است قسمتی است که آقای نصر به عواقب کارهای آقای مشرف و نیات او می پردازد. همین طور اینکه چرا مشرف کنار کشید؟ وی مسئله را کاملا از حالت شخصی خارج می کند و می گوید که اساسا هیچ دیکتاتوری داوطلبانه کنار نمی کشد و این در واقع به خاطر سیستمی است که دور او را احاطه کرده و حضور وی در مرکزش را می طلبد. آقای نصر به حق بیان می کند که اساسا بین جوامع عربی و پاکستان تفاوتی اساسی است و جامعه پاکستان جامعه ای بسیار متنوع تر و بزرگ تر و پیچیده تر از نمونه هایی همچون مصر است. به علاوه وی آقای مشرف را از نظر شخصیتی متمایل به برقراری یک دیکتاتوری کامل ارزیابی می کند و اینکه مشرف در این مسیر ناکام ماند را به خاطر ناتوانی او و هر کس دیگری در این مسیر می داند. در پاکستان هیچ کس نمی تواند چنین مسیری را طی کند و ارتش که قدرت اصلی باشد هیچ وقت در این مسیر قدم نمی گذارد و به کسی اجازه قدم گذاشتن هم نمی دهد.
در ادامه مصاحبه گر نشریه شهروند امروز بیان می کند که از دیدگاه “تحلیل گران ایرانی” مشرف دیکتاتوری مصلح بوده و از نصر می پرسد که آیا این دلیل کافی برای این نیست که مشرف یک دیکتاتور منفور نباشد؟ مشخص نیست منظور مصاحبه گر از “تحلیل گران ایرانی” چیست و چه کسانی را مد نظر دارد. کمتر پیش می آید در مسئله ای بین جمعیت زیادی از تحلیل گران ایران اتحاد موضع به وجود بیاید و در مواردی همچون مسئله مطرح در این مصاحبه احتمال هر اتفاق نسبی هم نزدیک صفر خواهد بود. در این مورد هم چنین اتفاقی به هیچ وجه وجود ندارد. به نظر می رسد که مصاحبه گر به طیفی از تحلیل گران اشاره می کند که تحت تاثیر تحلیل همان طیف تیتر اصلی چهار هفته قبل نشریه شهروند امروز این بود:”ژنرال مرد کوچکی نبود”. این عبارت تیتر مقاله کوتاهی از احمد زیدآبادی در همان شماره نشریه بود. زیدآبادی در آن مقاله به روشنی ناراحتی خود را از استعفای تحمیلی به یک دیکتاتور متواضع و باهوش و آگاه بروز می دهد. فردی که بسیار خوب جهان اسلام را می شناخت و خطر افراط گرایی را تشخیص داده بود و راه حلش را در میانه روی و نزدیکی به غرب می جست. دیکتاتوری که کسی را اعدام نکرد. نه حزبی را منحل کرد و نه نشریه ای را توقیف. حاکمی که متواضعانه برای صلح با دشمن همیشگی کشورش پیش قدم می شود و نهایتا رئیس جمهوری که وارث یک رژیم قرون وسطایی افراط گرا در همسایگی کشورش شده. رژیمی که در زمان بی نظیر بوتو با کمک های سازمان اطلاعات ارتش پاکستان پا گرفته. اما زیدآبادی سوالات مهمی را بی پاسخ می گذارد. سوال اساسی در این است که آیا مشرف خودش همه این گزینه ها را انتخاب کرد یا به او تحمیل شد؟ در اینکه مشرف به هیچ وجه سیاستمدار جاهلی نبوده تردیدی نیست. اما آیا او بود که خطر افراط گرایی را تشخیص داد یا واقعه یازدهم سپتامبر و سپس جنگ افغانستان این تشخیص را به او تحمیل کرد؟ رژیم طالبان از اساس نظام حاکم بر پاکستان و در راس آن با حمایت ارتش آن کشور برخواسته بود. نهادی که مشرف هم در مرکزیت آن قرار گرفته بود و به هیچ وجه با سیاست هایش ناسازگاری نشان نمیداد. ولی آقای زیدآبادی با ذکر اینکه برخواستن طالبان مربوط به زمان نخست وزیری خانم بوتو بوده است تلویحا تقصیر آن را به گردن یک دولت غیرنظامی می اندازند که هیچ وقت در جایگاه چنین قدرت نمایی قرار نگرفته است. پیش قدم شدن برای صلح با هند هم تنها می تواند نشانه ذکاوت بالای مشرف باشد و برداشت ارزشی کردن از آن چندان متناسب با تحلیل یک رفتار سیاسی نیست.
آیا آقای مشرف می توانست مخالفانش را اعدام کند؟ احزاب رقیب را ببندد و زبان هر منتقدی را خاموش کند؟ پاسخ ولی رضا نصر منفی است. او می گوید که این دیکتاتورها نیستند که در پاکستان خوش قلب هستند بلکه جامعه پاکستان چنین اقتضایی دارد و ارتش هم این را رویه ثابت خود قرار داده و بنابراین هیچ کس در پاکستان نمی تواند یک دیکتاتور بی رحم باشد. اگر از استثنایی همچون اعدام ذوالفقار علی بوتو در دوران ضیاء الحق بگذریم به طور کلی دیکتاتوری پاکستان همیشه کم و بیش به همین شکل بوده و بنابراین این به هیچ وجه نمی تواند دلیل خوبی برای تحسین شخصیت یک دیکتاتور باشد و به قول احمد زیدآبادی ثابت کند که وی خوی مستبد نداشته است.
در ادامه آقای نصر مستقیما به عواقب سیاست های پرویز مشرف و تبعا به صورت غیر مستقیم به خصوصیات شخصیتی او می پردازد. نتیجه گیری وی کاملا به خلاف نتیجه ایست که آقای زیدآبادی گرفته بودند. سیاست های مشرف تضادها و اختلافات را در پاکستان تشدید کرده و با رخت بربستن دموکراسی و روی کار آمدن یک نظامی محبوبیت سلفی ها افزایش پیدا می کند و سه سال حکومت مشرف موجب افزایش هفده درصدی سهم آنان در پارلمان می شود. مشرف تمام سعی خود را می کند که قوه قضائیه و احزاب را تضعیف کند که البته نهایتا پس از یک دهه با ناکامی صحنه را به همان ها واگذار می کند. سیاست سکولاریزه کردن پاکستان که توسط او پیگیری می شد در واقع کنار زدن اسلامی بود که محور اتحاد و همبستگی ملت متفرق پاکستان بوده و امروز رابطه بین اقوام پاکستان تضعیف شده و این کشور درگیر نبردی بی سابقه با سلفی ها و خشونت های آنان شده. نهایتا وضعیت اقتصادی هم که در دوره پرویز مشرف بهبود پیدا کرده بود امروز در اثر سیاست های او در آستانه سقوط است. تصویری که آقای نصر از مشرف ارائه می کند تصویری تماما منفی است. سیاستمداری که خوی مستبدش موجب دخالت های او در پارلمان و افزایش اختیاراتش می شده و مسئولیت وضعیت فعلی پاکستان هم مستقیما و بیش از هر کسی متوجه اوست.
اما آیا این تصویری عادلانه و دقیق است و پرویز مشرف زیر بار چنین مسئولیت تاریخی سنگینی رفته؟ تردیدی نیست که پرویز مشرف در وضعیت نامناسب امروز پاکستان سهم غیر قابل اغماضی دارد. وی با اصرار برای حفظ مقتدرانه قدرت در پاکستان مشکلات زیادی ایجاد کرد که البته بنا بر تحلیل آقای نصر تا حد زیادی مرتبط به سیستمی است که وی را احاطه کرده و بنابراین نباید چندان باعث قضاوت درباره شخصیت او شود. قضاوتی که از تحلیل ایشان نسبت به سیاست های مشرف بر می آید. البته از دید نگارنده هر چند نقش سیستم خصوصا در کشوری مثل پاکستان قابل انکار نیست ولی معمولا در هر سیستمی کم و بیش جا برای تمایلات شخصی دیکتاتور باقی خواهد بود و بنابراین این شخص مشرف هم بود که به حفظ قدرت برای لااقل سالیانی دیگر علاقه داشت و تلاش می کرد قوه قضائیه و احزاب را تضعیف کند و این میل به حفظ دیکتاتوری نظامی برای پاکستان مشکل ساز شد. اما آیا تمام مشکلات مذکور به این تمایلات شخصی آقای مشرف بر می گردد؟ آیا تضادهایی که در پاکستان تشدید شده و خشونت های سلفی ها همه به خاطر سیاست های نادرست آقای مشرف است و او همان زمان که وارد صحنه حکومت داری شد قدم در راه ایجاد انشقاق گذاشت؟ و نهایتا اینکه آیا اگر مشرف کودتا نکرده بود و نزاع طولانی احزاب مردم و مسلم لیگ ادامه پیدا کرده بود شرایط کنونی پاکستان لزوما بهتر از این بود؟
پاسخ دادن به این سوالات بدون توجه به یک نقطه عطف جهانی در ابتدای هزاره سوم میلادی غیر موجه خواهد بود: یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱/ ظاهرا در تمام طول مصاحبه آقای نصر حتی یک بار هم ذکری از این حادثه و شرایط بعد از آن به میان نمی آید. البته نام نبردن از یک حادثه لزوما به معنای عدم توجه به آن در مقام تحلیل نیست اما به نظر می رسد که در قضاوت و تحلیلی که ایشان از سیاست های مشرف و عواقب آن می کنند جای این حادثه خالی است و لااقل آن طور که باید به آن بها داده نمی شود. برای اینکه تاثیر دقیق یک حادثه در زمان های بعد از آن مشخص شود حتما باید به قبل از آن بازگشت و شرایط قبل و بعد از حادثه را در کنار هم بررسی کرد. در این صورت بهتر می توان تغییرات مورد نظر را دید. به علاوه برای تحلیل گذشته باید به نوعی به همان زمان برگشت و سعی کرد از دید آن زمان به قضایا نگریست.
زمانی که مشرف کودتا کرد پاکستان مدتها بود که اسیر اختلافات مشکل ساز بین سیاستمدارانش بود و حضور مشرف هر چند از طریق یک کودتای نامشروع نظامی بود اما آرامش را در پاکستان برقرار کرد و لااقل برای مدتی فوایدی هم برای جامعه پاکستان داشت. مشرف در آن زمان نه در جهت تفرقه بین اقوام حرکت می کرد و نه دست از حمایت اسلام گرایان برداشته بود و نه از وجود یک رژیم قرون وسطایی در همسایگی اش اندوهگین بود. مشرف یک نظامی پاکستانی بود که تقریبا به طور کامل در سیاست های کلی از همان سیاست های ریشه دار پاکستان حمایت می کرد از جمله در مورد اسلام گرایان و سلفی ها در پاکستان و طالبان در افغانستان. اگر آن اتفاق رخ نمی داد و برج های فرو نمی ریختند احتمالا مشرف تا امروز همچنان کم و بیش همان سیاست ها را ادامه داده بود. در این میان اینکه مشرف چقدر به خطرات افراط گرایان آگاه بوده و اینکه شخصا نظرش نسبت به آنها چه بوده چندان اهمیتی ندارد. منافع پاکستان از دید ارتش که قدرتمندترین نهاد در پاکستان است این طور اقتضا کرده بود که از طالبان حمایت شود و واقعیت این است که هیچ کس نه در میان نظامیان و نه غیر نظامیان قدم مهمی در جهت تغییر این سیاست برنداشت و برنمی داشت. اما اتفاقی در آن سوی دنیا افتاد که این معادلات را تا حدی به هم زد. تمام غرب تحت تاثیر آن اتفاق متحد شده و تصمیم به مقابله جدی با طالبان و القاعده گرفتند و چه کسی در دنیا بود که نداند پاکستان حامی اصلی طالبان بوده؟ از طرف دیگر حمله به افغانستان هم ناچارا با حمایت پاکستان سهل و آسان می شد. چون افغانستان از طرفی با ایران همسایه بود و از طرف دیگر با آسیای میانه و بهترین راه برای حمله به افغانستان از اقیانوس هند بود. به علاوه دنیا نمی توانست نسبت به حمایت پاکستان اتمی از تروریست ها ساکت بماند. حتی اگر کسی در تهدیدی که مشرف در کتابش نوشته و گفته که آمریکا به صراحت تهدید کرد که پاکستان را به عصر حجر بر می گرداند تردید کند باز هم تفاوتی در اصل قضیه نمی کند. پاکستان باید انتخاب می کرد و یا راه مقابله با دنیا را در پیش می گرفت و یا با دنیا متحد میشد. صحبت کردن از بی طرفی هم در این میان جز باعث خنده مردمان و خشم حاکمان نمیشد. نتیجه این دو مسیر هم مسلما به طور کامل متفاوت از یکدیگر می بود. بازگشت به عصر حجر هر چند شاید خالی از یک تهدید مبالغه آمیز نباشد اما نشان از این واقعیت داشت که دنیا یک پاکستان اتمی حامی تروریست ها را تحمل نخواهد کرد و در راه مقابله با آن دولتمردان امریکا سلاح اتمی را هم در گوشه ذهنشان نگاه خواهند داشت. هیچ کدام از این دو مسیر نمی توانستند بدون چالش های اساسی باشند و هر راهی که انتخاب میشد پاکستان را به سوی درگیری می برد. این تنگنا نتیجه سیاستی بود که پاکستان از سال ها قبل در پیش گرفته بود و اکنون به عنوان نتیجه سیاست های خودش با یک دوراهی روبرو بود. راه جنگ با دنیا و در بدترین حالت نابودی کامل و راه دیگر انتخاب مقابله با طالبان که در بدترین حالت موجب خشونت های آنچنان گسترده ای میشد که پاکستان را به ورطه تجزیه می انداخت. فقط یک دیوانه می تواند راه اول را برگزیند! و اگر چنین کسی در آن مرحله حساس از تاریخ پاکستان عنان آن کشور را در اختیار داشت اکنون پاکستان لااقل به مراتب نا امن تر و مضطرب تر از امروز بود. پس مشرف راهی را برگزید که هر عاقلی این کار را می کرد و نمی توان عواقب ناخوشایند این راه را بر عهده مشرف دانست. این بهترین راه پاکستان بود. هر چند شاید مشرف در مقاطعی برای نزدیکی به غرب و در راسش آمریکا افراط کرده باشد. شاید لازم نبود پاکستان همان طور که برای مقابله با طالبان راه غرب را باز کرد و ناچارا با آنان همراهی می کرد در مسیر مقابله با افراطگرایان داخلی هم قرار بگیرد. ولی آیا مشرف غیر از این کرد؟ آیا ارتش به مقابله جدی با اسلام گرایان داخلی پرداخت؟ به هیچ وجه! حداکثر ممکن است به او ایراد گرفت که به اندازه کافی برای وحدت پاکستان تلاش نکرده و می توانسته از شدت مقابله با اسلام گرایان بکاهد و مثلا حادثه ای همچون مسجد سرخ اسلام آباد را بهتر از این پایان دهد. هر چند مشخص نیست که در ایراد این انتقاد هم چندان موجه باشیم. پیوستگی شرایط امنیتی و جایگاه افراط گرا ها در دو طرف مرز پاکستان و افغانستان موجب می شود که دیر یا زود به این دو طرف به عنوان یک دغدغه یکسان پرداخته شود. خصوصا شرایط امروز نشانه هایی از آن دارد که پاکستان باز هم ممکن است بر سر دوراهی قرار گیرد: یا به صورت جدی با افراط گرایان مقابله کند و یا حمله نیروهای ائتلاف در پاکستان به مناطق مرزی با افغانستان را به عنوان یک حقیقت ناچارا بپذیرد و البته مطمئنا در برابر این حقیقت نمی تواند بدون موضع بماند. بنابراین پاکستان بار دیگر در شرایطی قرار گرفته که هر راهی موجب چالش هایی خواهد بود و به همین دلیل در کوتاه مدت به هیچ وجه نمی توان در مورد این کشور خوش بین بود.
هیچ کس مقصر اصلی این وضعیت ناامیدکننده نیست و البته تقریبا هیچ کس هم در برابر آن بی تقصیر نیست. عناصر اصلی سیاست و حکومت در پاکستان خاصه ارتش هر کدام به نحوی و به اندازه ای در ایجاد وضعیت فعلی در پاکستان نقش داشته اند و این نقش در سیاست هایی بروز کرده که پاکستان سالها قبل انتخاب کرده است. هر فرد جدیدی هم که در این سیستم قرار گیرد با تنگناهایی روبرو می شود که انتخاب های محدودی در برابرش باقی می گذارند. اما این اندیشه که پاکستان با جبری تاریخی روبروست بسیار بدبینانه است. هر چند پاکستان گزینه های چندانی ندارد اما همان انتخاب های محدود عرصه کوچکی برای نجات فراهم می کنند که موجب زنده ماندن امید خواهد بود. امیدی که می تواند از انتخاب های جزئی تر هم برای تاثیرگذاری کلی بلندمدت در کشور استفاده کند.
۰۶ ۲۶م, ۱۳۸۷
تا به حال نشده جایی نظرسنجی ای در مورد میزان آگاهی و همین طور اهمیت دادن مردم ایران به محیط زیست ببینم. بعید است نباشد من ندیده ام و استفاده می کنیم اگر کسی چنین نظرسنجی ای را معرفی کند. اما هر چند که یک نظرسنجی معتبر شناخت بسیار دقیق تری در مورد یک جامعه می دهد در عین حال زندگی در یک جامعه و کنش و واکنش با اعضای آن هم شناختی محدود در مورد خصوصیات افراد آن جامعه ایجاد می کند.
زندگی در ایران خیلی زود به هر فردی ثابت می کند که اکثریت قاطع مردم ایران کمترین اهمیتی به آلودگی محیط زیست نمی دهند جدای از اینکه چقدر نسبت به چگونگی و عواقب آلودگی اطلاع داشته باشند. در ایران مبحث محیط زیست و نگرانی به خاطر تهدیدهایی که در مورد آن وجود دارد تقریبا منحصر به قشر بسیار کوچکی از افراد جامعه می شود که معمولا جزء کوچکی از نخبگان محسوب می شوند. می گویم جزء کوچک که تصور نکنید در دانشگاه ها اکثریت دانشجویان کمترین اهمیتی به محیط زیست می دهند یا این موضوع کمترین جایی در ذهنشان اشغال می کند. البته استثناهایی وجود دارد. هر انسانی می فهمد خشک شدن دریاچه یعنی چه!
با جوامع دیگر مقایسه نمی کنم چون امکانش را ندارم خصوصا که فکر می کنم طبعا نباید ایران را با کشورهای پیشرفته قیاس کرد. کشورهایی که سابقه طولانی در مطرح کردن بحث محیط زیست و آگاه کردن مردمشان و همین طور فرهنگ سازی دارند. ولی اگر بی توجهی یا کم توجهی به محیط زیست مربوط به کل جهان سوم هم باشد این باید باعث نگرانی بیشتر برای آینده جهان شود نه خوشحالی به خاطر عقب نماندن از عالم.
با وجود عوامل مختلفی که روی آگاهی مردم و فرهنگ سازی تاثیر می گذارند در این مورد هم مثل همه موارد نقش رسانه ها خصوصا صداوسیما در ایران خیلی بیشتر است. میزان تاثیرگذاری صداوسیما به دلیل گستردگی مخاطبانش بیشتر از تاثیرگذاری مجموع تمام رسانه های دیگر است و البته این به خاطر انحصار پخش برنامه های تلویزیونی در صداوسیما است. طبعا در چنین شرایطی علاوه بر منافع بیشتر باید مسئولیت بیشتری را هم بر عهده گرفت.
در عین حال فکر می کنم هر کسی نسبت به این مسئله مسئولیت دارد. در درجه اول با رعایت شخصی. بارها شده در خیابان کیسه پاکتی دستم بوده و منتظر می ماندم که به سطل آشغال برسیم و موجب خنده حضار می شدم. بماند که معمولا به هیچ وجه به سطل آشغال نمی رسیدیم! در درجه دوم فکر می کنم هر شخصی می تواند در جهت آگاه سازی اشخاص نسبت به این مسئله قدم بردارد همین طور در جهت ایجاد حس مسئولیت در بقیه.
امروز روز جهانی حفاظت از لایه اوزون است. با اطمینان می گویم اگر بررسی شود معمولا کلمه اوزون در جوک ها و شوخی های کوچه و بازار به کار می رود. ایرادی ندارد. خنده خوب است. فقط مواظب باشیم چاشنی طنزمان زیاد نشود. نقل کرده اند از آسمان ها که لایه اوزون هم از طنز ما خنده اش گرفته و هر چه زور می زند دیگر نمی تواند مانع خنده اش بشود!
۰۶ ۲۶م, ۱۳۸۷
۲۹ ماه ژوئن زمانی که مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری زیمباوه تحت شرایط امنیتی خاص و بدون حضور چانگیرای برگزار شد بسیاری از اینکه موگابه و حزب حاکم زانو پی اف به توافقی با مخالفان دست یابند نا امید و با نگاهی کاملا بدبینانه به شرایط این کشور نگاه می کردند. در آن شرایط این طرز واکنش طبیعی بود. رفتار جناح حاکم و خشونت های اعمال شده توسط طرفداران آنها و به علاوه قاطعیت موگابه در حفظ کامل قدرت کمترین نقطه روشنی برای زیمباوه ترسیم نمی کرد. کشوری که روز به روز شرایط اقتصادی وخیم تری پیدا می کند و اکنون تورم حدودا چهل میلیون درصدی دارد.
آن زمان واکنشی که کشورهای غربی نسبت به این اعمال نامشروع موگابه داشتند بسیار شدید بود و اگر ممانعت چین و روسیه نبود پای شورای امنیت هم به وسط کشیده می شد. در میانه این بدبینی ها تامبو امبکی رئیس جمهور آفریقای جنوبی گفتگوهایی را بین جناح های مختلف زیمباوه مدیریت کرد. نوع واکنش امبکی به اتفاقات زیمباوه در همان زمان مورد انتقادات شدید افرادی بود که تصور می کردند وی واکنش محکمی نسبت به سیاست های نادرست موگابه نشان نداده. به صورتی که در مقطعی چانگیرای در پی واسطه بهتری برای مذاکرات بود. خصوصا زمانی که به دلیل شرایط بد اقتصادی گروه های اوباش در آفریقای جنوبی به مهاجرین اهل زیمباوه حمله می کردند اهمیت زیاد شرایط زیمباوه برای افریقای جنوبی روشن می شد و انتظار می رفت که رئیس جمهور آفریقای جنوبی واکنش محکم تری در مقابل موگابه از خود نشان دهد. امری که اتفاق نیفتاد.
امروز همو در هراره پایتخت زیمباوه موگابه را رئیس جمهور و چانگیرای را نخست وزیر معرفی کرد. هر چند مطمئنا فشارهای خارجی و همین طور شرایط اقتصادی کشور تاثیر زیادی بر پذیرفتن یک توافق مهم بر موگابه داشته ولی نباید اهمیت نگاه واقع گرایانه را در این میان نادیده گرفت. حق مسلم چانگیرای دقیقا ریاست جمهوری بود نه چیزی کمتر و موگابه مسلما جاه طلبانه عمل کرد. اما چانگیرای واقعیت حاکم بر زیمباوه را دید و واقعگرایی منجر به توافقی شد که لااقل تا حدی بیدار کننده امیدها برای زیمباوه خواهد بود. در حالی که شاید کم نبودند کسانی که به او توصیه می کردند ریاست جمهوری حق اوست و بر سر آن محکم بایستد و مطمئن باشد با این وضعیت اقتصادی موگابه خیلی نمی تواند دوام بیاورد. اما آیا کسانی که این توصیه ها را می کنند مردم زیمباوه را هم به خاطر دارند؟ موگابه بیشتر دوام می آورد یا مردم زیمباوه؟ آرمان گرایی به انسان ها حس باشکوهی از مشاهده صحنه ای می دهد که چه بسا هزاران انسان در میانه اش فدا شوند.
۰۶ ۲۵م, ۱۳۸۷
حتما تا به حال برای شما هم پیش آمده که فردی در مورد اتفاقی که افتاده یا قرار است بیفتد نقاط قوت و ضعف را بشمرد و شما هم دقیقا خلاف نظر آن فرد را داشته باشید. به این معنا که هر چه او نقطه قوت دانسته شما نقطه ضعف بدانید و برعکس. جاهای دیگر را نمی دانم ولی در ایران خیلی پیش می آید یا لااقل برای من خیلی پیش آمده. قصد ارائه دلیل ندارم غرضم بیان نمونه ای است.
رسم شده که اگر سریال طنزی در صدا و سیما پخش می شود که سعی کرده قدری بی پرده تر کار کند و دست روی نقاط حساس جامعه بگذارد سریع اعتراضات شروع می شود و کم کم آن قدر بالا می گیرد که نهایتا سریال یا ناتمام می ماند یا پایانی کاملا متفاوت پیدا می کند. در مورد سریال های جدی هم این مسئله پیش می آید. ولی از زاویه های دیگر و البته من کلا در تلویزیون معمولا فقط فیلم طنز می بینم. مجموعه های جدی صداوسیما به نظرم معمولا آن قدر ضعف دارند که کلا آدم را از دیدن فیلم جدی در تلویزیون پشیمان می کنند. استثنا هم دارد مثل سریال “روزگار قریب” که دیر متوجهش شدم. ولی سریال های طنز اگر حداقل موجب خنده بشوند همین هم به نظرم کافی است برای نشستن پای تلویزیون.
آقای مظفر رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما نامه ای نوشته اند به آقای ضرغامی که مضمونش انتقاد نسبتا شدید به سریال “بزنگاه” بوده و نقاط ضعفی هم شمرده اند:
تمسخر غیرمستقیم مراسم عزاداری و سوگواری پیشوایان اسلامی
لوث کردن آیین و مراسم تشییع جنازه و عزاداری مسلمانان
توهین به اذکار و مفاهیم دینی چون تحلیل و تحمید
نمایش تصویری مذموم از بانوان چادری
نمایش چهره ای مذموم و زشت از طبقات متوسط و پایین اقتصادی
تکرار الفاظ زشت و ناروا
نمایش تصویری پرخاشگر و غیراخلاقی از روابط افراد خانواده نسبت به یکدیگر
نگاه سمپاتیک به معتاد و حساسیت زدایی و قبح شکنی نسبت به مقوله اعتیاد
خب اینها به نظر من نقطه قوت هستند نه ضعف. البته منظورم این نیست که مثلا تمسخر عزاداری یا نمایش تصویری مذموم و … نقطه مثبت است. این توصیفات دقیقا دلیل یا توصیف ضعفی هستند که از دید ایشان وجود دارد ولی مشکل بر سر همین تعابیر است.
واقعیت خیلی از عزاداری هایی که الان در سطح جامعه وجود دارند خالی از مسائلی که در این فیلم نشان داده شده نیست. گریه های ساختگی و ظاهرسازی ها و … این چیز قابل انکاری نیست و حتی در کوچه و خیابان و در خانواده ها همین موضوع دست مایه طنز هم قرار می گیرد و کمتر کسی را در جامعه ما پیدا می کنید که وجود گسترده چنین مسئله ای را رد کند.
مسئله اینجاست که بعضی تصور می کنند این مسائل به هیچ وجه نباید روی پرده یا صفحه شیشه ای برود و البته هیچ دلیل موجهی هم ندارند. دلایلی که ارائه می کنند معمولا چیزی مثل شکسته نشدن حرمت ها و امثال این هاست در حالی که این بیشتر برخواسته از روحیه محافظه کاری شدید و لاپوشانی معایب است. روحیه ای که می خواهد حتی لباس افراد جامعه را تغییر دهد تا حرکت آن فرد توهینی به آن لباس نباشد! واقعا عجیب است که هنوز تصور می کنند نقش های طنز یا نقش های منفی حتما بدون چادر باشند تا به بانوان چادری یا خود چادر توهین نشود. در حالی که کمترین ارتباطی بین دادن نقشی به فرد و بار کردن مفهوم ارزشی به لباسش وجود ندارد.
مواردی که به عنوان معایب این داستان ذکر شده یا اصلا در فیلم به آن صورتی که بیان شده وجود نداشته یا بیان واقعیت های اجتماع البته همراه با چاشنی مبالغه بوده که اساس طنز است.
البته من فقط تا همین جای فیلم را عرض کردم. از این جا به بعد ممکن است تغییراتی در فیلمنامه ایجاد شود و همین طور اینکه به سبک بسیاری از سریال های ایرانی خصوصا پایان ماجرا خیلی ضعیف باشد. در سریال های ماه رمضان معمولا رسم اینست که پایان فیلم همراه با تنبه و پشیمانی در نقش های داستان باشد که البته تقریبا همیشه به شدت مصنوعی و ضعیف بوده و خواهد بود.
۰۶ ۲۴م, ۱۳۸۷
سارا پیلین فکر می کند سربازان امریکایی فرستادگان خدا هستند برای آزادی عراق. بوش هم فکر می کند رسالتی الهی داشته که در اثر همین رسالتش صدها هزار انسان زیر چرخ آزادی له شده اند. خیلی از محافظه کاران همین طور فکر می کنند. واقعیت اینست که جمعیت وسیعی در آمریکا این طور فکر می کنند. اقلیت باشند یا اکثریت این طرز فکر لااقل در هشت سال گذشته بر کاخ سفید حاکم بوده. نسبت این تفکرات با سکولاریسم چیست؟ جدایی دین از سیاست در میان این افکار اصلا جایگاهی دارد؟ ورود دین در سیاست مطمئنا فقط به صورت دخالت مستقیم روحانیون دینی نیست. افکار کشیش های تندرو انجیلی به وضوح قابل رصد در کاخ سفید است و هیچ کس نمی تواند این را با سکولاریسم سازگار بداند. این فقط در مورد جامعه آمریکا نیست بلکه به صورت کاملا واضحی با نهادهای حاکم بر آمریکا پیوند دارد. غیر ممکن است چنین افکاری در جامعه به صورت گسترده حضور داشته باشد اما در نهاد دموکراتیک حاکمیت خودش را نشان ندهد.
سیاست های امریکا در خاورمیانه در جهت ایجاد حکومت های دموکراتیک و تا حد ممکن سکولار است. آیا سکولاریسم فقط برای مسلمانان خوب است؟ ورود مسیحیت و یهودیت صهیونیست به سیاست عیبی ندارد ولی اسلام سیاسی نباشد! البته امریکایی ها در عراق و افغانستان هم به هیچ وجه نتواستند سکولاریسم را حاکم کنند ولی سکولار کردن جوامع اسلامی هدف غرب به صورت کلی است. اما وقتی امریکا به عنوان رهبر نگاه غربی به جهان نگاهی سکولار به جهان ندارد با چه توجیهی می تواند از مسلمانان چنین انتظاری داشته باشد؟ فکر نمی کنم هیچ توجیهی برای این سوال باشد که خالی از ضدیت با اسلام و نگاه جانبدارانه در میان تفکرات دینی باشد.
کاندیدای ریاست جمهوری با افتخار به اسرائیل برود و عرق چین بگذارد و کنار دیوار ندبه نیایش کند ولی جرات نکند حتی در یک عکس عادی کنارش فرد باحجابی باشد!