…روزی نوشت
بایگانی برای دسته شخصی
۱۰ ۱۱م, ۱۳۸۷
از نماز آقای صانعی بر می گشتم. سوار ماشینی شدم. چهره راننده اش آشنا بود. چند وقت قبل سوار شده بودم. مثل دفعه قبل آخوند یا مداحی داشت سخنرانی می کرد و البته مثل دفعه قبل صدای ضبطش خیلی بلند بود. ولی ظاهرا گوش بنده عادت کرده! پرسید صدا اذیتتون نمی کنه؟ گفتم نه خواهش می کنم. در مورد عادت چیزی بهش نگفتم.
حاج آقا ماجرای خواستگاری عبدالله بن جعفر از حضرت زینب را نقل می کرد. گفت وقتی عبدالله بن جعفر از حضرت زینب نزد امام علی(ع) خواستگاری کرد امام به حضرت زینب گفت که تا الان خیلی ها اومده بودند خواستگاری, ولی چون لایق نبودند من بهت نگفتم. مادرها خصوصا به این قسمتش توجه کنند. هر چی خواستگار میاد برای دخترتون, نرید بهش بگید. ده تا خواستگار میاد ردشون می کنید, نزارید همه رو دخترتون متوجه بشه. همینا باعث بی حیایی میشه…
خوشبختانه ما توی ماشین مادر نداشتیم. حاج آقا بدآموزی داشتند!
۰۸ ۱۳م, ۱۳۸۷
امروز موضوع درس آقای صانعی, اسلام صبی (کودک) بود. البته بحثی خارج از باب بود چون موضوع اصلی بحث شرط بلوغ در معاملات کودک است. آقای صانعی همیشه بعد از درس چند دقیقه ای روی صندلی کنار منبر می نشینند و آنجا اشکال ها و صحبت هایی میشود. من هم معمولا سوالات و اشکالاتم را می گذارم برای آن وقت. امروز یکی از همدرس ها بعد از درس آمده بود و کلی با اصرار می گفت که اسلام کودک قبل از بلوغ اصلا اسلام نیست. این نظر بعضی از علمای سابق هم البته بوده ولی آقای صانعی رد می کردند. این همدرس ما عجیب اصرار می کرد که بچه عقل ندارد و انگار که دقیقا سر نه سالگی یا پانزده سالگی عاقل می شود! بگذریم… آقای صانعی خیلی خاطره و حکایت تعریف می کنند. در مورد عقل بچه ها هم تعریف کردند که وقتی چهار پنج سال داشته اند یک بار که پدرشان دعوایشان می کرده, گفته اند تقصیر خودت هست چون خودت من را به وجود آوردی!
بعد از درس با یکی دو تا از دوستان که صحبت می کردیم متعجب بودیم که چطور بعد از شصت و پنج سال این ماجرا را هنوز به یاد دارند و به علاوه من که همین الان هم تقریبا هیچ حرفی از دوران کودکی خودم یادم نمی آید. البته بعضی حرف ها را دیگران برای خودم نقل کرده اند که بماند…
دوستی دارم که عجیب تر از دوران کودکی او تا به حال ندیده ام. نه اینکه کودکی اش را دیده باشم, برایم تعریف کرده. شما تا به حال بچه ای دیدید که کنار رودخانه بدود و بخواهد به اول آن برسد؟ و حتی یکی دو بار گم شود و بعد از ناکامی ها نظریه پردازی کند و مثلا بگوید که رودخانه دایره ای شکل است!
بچه ای که ببیند گیاهی آسفالت را شکست داده و درآمده. همانجا بنشیند و گریه کند!
بچه ای که دائما دوست داشته باشد روی دیوار برود تا افق را بهتر ببیند.
…
۰۸ ۷م, ۱۳۸۷
۱-لابد همه لااقل شنیده اید که ماشین ها آخوندها را سوار نمی کنند و در نتیجه امثال بنده مجبوریم کنار خیابان بایستیم تا زیر پایمان علف سبز شود. خب راست است. اما در قم کمتر احساس می شود. چون مسافرکش ها خوب می دانند که اگر در قم بخواهند آخوندها را فاکتور بگیرند ضرر می کنند. جمعیتمان کم نیست! خیلی کم دیده ام که خصوصا جوانان مسافرکش که البته راننده تاکسی هم نیستند آخوندها را فاکتور می گیرند. ولی فکر کنم شهرهای دیگر خصوصا تهران بدتر از این حرف ها باشد. بنده که هنوز تجربه نکرده ام.
این روزها به لطف ملبس شدن ماشین سواری مجانی ما هم بیشتر شده. امروز فکر کنم سومین یا چهارمین روز پیاپی بود که صبح وقتی منتظر تاکسی بودم, روحانی دیگری از راه رسیده و لطف کرده بار بنده را هم به ماشینشان تحمیل کردند. مسیرمان هم هر روز یک جا بوده: مدرسه آیت الله گلپایگانی.
امروز صبح طلبه ای جلوی پای بنده نگه داشت. صحبتی هم در میانه راه کردیم. کفایه می خواند و ماشین پدرخانمش بود. خیلی هم اهل قانون بود! به صفائیه که رسیدیم این طرف و آن طرف را نگاه کرد که اگر پلیس نیست برود(صفائیه از این طرف فقط برای اتوبوس ها و ون ها و بعضی تاکسی ها باز است). من هم که حالا تابع ماشین ایشان شده بودم. اما خب همین جا بگویم که من برای رد شدن از خیابان هم منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده می مانم. سوژه خنده هم گاهی شدم به همین خاطر. پرسید پلیس نیست گفتم حالا اینجا هم نباشد وسط صفائیه هست. خوشبختانه بی خیال شد خصوصا وقتی دید چهار تا پلیس آن طرف میدان ایستاده اند راه عادی را گرفت. فهمیدم می خواهد پارکینگ حرم برود. گفتم راه ندارد. گفت مگه بچه قم نیستی؟ هر چی فکر کردم راه نداشت. بعد فهمیدیم عجب نبوغی! رسید به چهار راه حجتیه. این بار مستقیم راهش را گرفت به سمت حرم. پلیس هم راست همان جا ایستاده بود. سوت بلندی کشید. این برادر ما هم با قیافه طنزی به بنده اشاره کرد و رو به پلیس گفت حاجآقا! مثل فیلم مارمولک اگر یادتان باشد. کمتر از آن هم خنده دار نبود قیافه اش. راهش را گرفت و گازی هم داد که معلوم بود خیلی کیف کرده. حرم پیاده شدم تا از ده دقیقه راهپیمایی از پارکینگ تا مدرسه خلاص شوم و بقیه مسیر را با ماشین بروم. به اندازه کافی در روز پیاده روی می کنم. این هم از سواری صلواتی امروزمان که البته کمی عجیب بود.
۲-مردی در زمان پیغمبری(فکر کنم حضرت داود) ادعای پیامبری کرد. گفتند پیغمبر ما به درخت گفت نزدیک بیا درخت هم آمد. تو هم همین کار را بکن. او هم گفت و درخت نیامد. خودش رفت نزدیک درخت و گفت پیغمبران را تکبر نیست!(حکایتی بود که امشب آقای منتظری در درس اخلاقشان گفتند البته فکر کنم معروف باشد).
۳-”دولت برای توسعه حرم مطهر اقدام اساسی کند“. کاش بیشتر فکری برای پیشرفت قم می کردند که فرقی بین پانزده سال قبل تا الان حس کنیم. جدیدا یک کارهایی دارند می کنند که البته ظاهرا باز هم محوریتش حرم است.
۰۸ ۶م, ۱۳۸۷
داشتم به طرف پاساژ قدس می رفتم که یکی از پشت سرم گفت آقا… می بخشید… برگشتم. مردی بود که اگر از میان خطوط چهره اش درست حدس زده باشم حداقل چهل سالی داشت. با حالت خاصی گفت که یک قضیه ای را می خواهد با من در میان بگذارد. گفتم بفرمایید و البته می دانستم قضیه چیست. دیگر تکراری شده. البته یک تکرار تاسف بار. دختر بچه ای همراهش بود که وقتی شروع به صحبت با من کرد, اون هم مشغول بازی کردن و بالا پایین رفتن از پله هایی شد که کنار خیابان بود. من هم مشغول گوش کردن به مرد بودم و البته گوشم چیزی نمی شنید. حواسم به افکاری می رفت که در اثر همین اتفاق تولید می شدند. مثل همیشه, به قم آمده و پولش را به دلیلی از دست داده بود و حالا هم نیاز به کمک داشت. خودش, همسرش و لابد همان دختربچه شیطون. من که چیزی هم همراهم نبود ولی اگر بود هم فکر کنم مثل همیشه کمکی نمی کردم و البته مثل همیشه بعدش عذاب وجدان هم می گرفتم.
یک بار در مشهد روبروی حرم همین اتفاق برایم افتاد. خصوصا وقتی که کمک نکردم و برگشتم دیدم ده متری آن طرف تر رو به حرم کرده و چیزهایی می گوید خیلی ناراحت شدم و البته مردد شدم که این بار کمک کنم که باز هم نکردم.
دلیلش واضح است. این سبک دلسوزی ها در جامعه ما موجب شغل خیلی رایج گدایی شده که شیوه های مختلفی هم دارد. یک نمونه اش هم طبعا همین موارد از دست دادن پول و آوارگی است. من هیچ وقت به گدایی پول نمی دهم هر چند وقتی چهره اش را می بینم دلم می سوزد و البته شاید راحتترین کار همان پول دادن باشد تا اینکه آدم ندهد و بعدش هم مشغول فکر شود. نکند واقعا نیاز داشت و پس زدم؟
در حوزه خیلی ها لااقل در دوره ای از طلبگیشان اسیر ذهنیات مثلا عارفانه می شوند که البته توهم است. بنده خوشبختانه هیچ وقت این طور نشدم. طبیعی است. من متولد حوزه ام و طبعا کمتر باید در موردش دچار توهم شوم. الان اگر غرق توهم بودم باید مشغول کشف نیات و واقعیات پشت خطوط چهره آن مرد میشدم. اما واقعیت تلخ اینست که من فقط می توانم خطوط را ببینم. فقط چیزی که او خواسته من ببینم. در نتیجه من هم مجبورم فقط فکر کنم!
۰۷ ۲۸م, ۱۳۸۷
خواهرم که دوم راهنمایی می خواند گاه به گاهی سوالات درسی از من می پرسد خصوصا اگر ریاضی باشد. چون به هر حال بنده زمانی اهل ریاضی و فیزیک بودم و انصراف دادم و شدم اهل فقه و اصول. ولی امروز سوال خیلی پیچیده تری پرسید. وظایف خادمان حرم چیست؟ حالا چرا؟ چون معلمشان گفته پنج صفحه در مورد دو موضوع بنویسند. یکی وظایف خادمان و زائران حرم و یکی هم در مورد آداب زیارت. من که نفهمیدم وظیفه زائر چیست؟ لابد منظور همان آداب زیارت است. موضوع وقتی جالب تر شد که فهمیدم خانم معلمی که اینها را از دانش آموزان بینوا خواسته اند معلم ریاضی تشریف دارند و تازه تهدید هم کردند که در نمره میان ترم ریاضی تاثیر می دهند! حالا شما باور می کنید که خواهر بنده مدرسه تیزهوشان می رود؟ البته شاید بهتر باشد به جای پاسخ به این سوال در مورد ارتباط بین ریاضیات و خادم و زیارت و… فکر کنیم.